اختصاصی/ حقیقت عشق (شرح رساله فی حقیقه العشق)- قسمت دوم


اختصاصی/ حقیقت عشق (شرح رساله فی حقیقه العشق)- قسمت دوم
تاریخ درج خبر : ۱۰ مرداد ۱۳۹۶  

گیلان تایمز:

ᅠدوم اما داستان خلقت آدمی است، ولی اینجا تفسیر عرفانی از قران است. « چون آدم خاکی را بیافریدند، او از در ملا اعلا افتاد. که از چهار مخالف ( عناصر اربعه) ناگاه نگار گر تقدیر پرگار تقدیر بر تخته خاک نهاد.»
وای!که مرشد شهید حکیم سهروردی، چقدر زیبا می نگارد. این رساله از مجموعه سه رساله اول سهروردی است و انصافا اوج زیبایی را دارد.

بخش سوم رساله که می رسیم داستان یوسف نبی آغاز می شود. در اینجاست که دست کردگار این سه برادر را از هم جدا می کند « چون نوبت یوسف درآمد حسن را خبر دادند حسن حالی روانه شد، عشق آستین حزن گرفت و آهنگ حسن کرد و‌ چون پنج درآمد حسن را دید خود را با یوسف درآمیخته چنانکه میان حسن و یوسف هیچ فرقی نبود‌.»

در اینجا وقتی حسن در یوسف در می پیچد، دو برادر دیگر تنها شده و‌ با هم می گویند که ما هر چه داریم از حسن است« و خرقه از او داریم ، او پیرماست اکنون که ما را مهجور کردند تدبیر آنست که هر کدام از ما رو به طرفی نهیم و به حکم ریاضت سفری براریم‌.
مدتی در لگد کوب دوران ثابت قدمی بنماییم و سر در گریبان تسلیم کشیم و بر سر سجاده ملمع قضا و قدر رفعتی( نماز) چند بگذاریم باشد که به سعی این هفت پیر گوشه نشین که مربیان عالم کون و فسادند به خدمت شیخ باز رسیم، چون بر این قرار افتاد حزن رو به شهر کنعان نهاد و عشق راه مصر برگزید.» و جالب است که حزن همیشه زودتر از عشق می رسد « راه حزن نزدیک بود به منزل کنعان رسید از در شهر واردشد، خبر یعقوب کنعانی شنید، ناگاه از در صومعه ( عالم مثال ) او‌ در شد. چشم یعقوب بر اوفتاد مسافری دید آشنا روی و‌ اثر مهر در او‌ پیدا.  گفت: مرحبا ! به هزار شادی آمدی، بلاخرده از کدام طرف ما را تشریف داده ای. حزن گفت از اقلیم ناکجا آباد،از شهر پاکان.» ناکجا اباد عالم مثال است‌، اقلیم هشتم‌که در داستان پرندگان( رساله الطیر که در بخش اول گفتم) بود و عالمی است بین عالم مادی و‌ ملکوت. ببینید چقدر زیبا می نویسد پارسی قرن ششم است: «بلاخرده از کدام طرف ما را تشریف داده ای»
یعنی : از کجا لطف کرده و بالاخره پیش ما تشریف آورده اید؛ اصطلاحا راه گم کرده اید.

“یعقوب به دست تواضع سجاده صبر فرو‌کرد( از در فروتنی ) و‌حزن را بر آنجا نشاند و‌ خود بر پهلوی او نشست…. هر چه داشت به حسن بخشید، اول سواد( نور) دیده را پیش کش کرد، پس صومعه را بیت الاحزان نام نهادند…»

« عشق شوریده حال قصد مصر کرد،منزل به منزل تا به مصر رسید، و بعد ول وله در شهر افتاد که چه نشسته اید که عشق قلندر وار ، خلیق العذار به هر منزلی گذری و‌ در هر خوش به سری نظری می کرد و از هر گوشه جگر گوشه ای می طلبید. هیچ کس را نپسندید.
نشان سرای عزیز مصر باز پرسید از در حجره زلیخا سر در کرد. زلیخا چو این حادثه بدید برخواست و‌ روی بر عشق آورد و‌ گفت: ای صدهزار جان گرامی فدای تو از کجا آمده ای؟ به کجا خواهی رفتن ؟ و‌ تو را چه خوانند ؟

عشق جوابش داد که من از بیت المقدسم ( همان خانه پاک که حزن هم‌گفت؛ عالم مثال )از محله روح آباد از درب حسن، خانه ای در همسایگی حزن دارم( حزن و‌ عشق همسایه اند) پیشه من سیاحت است، صوفی مجردم ( مجرد در مقابل ماده،یعنی به مرگ اختیاری رسیده) هر وقتی روی به طرفی آورم هر روز به منزلی باشم هر شب جایی مقام سازم چون در عرب باشم عشقم خوانند چون در عجم آیم مهرم خوانند در آسمان به محرک مشهورم در زمین به مسکن معروفم. گرچه دیرینه ام‌ هنوز جوانم اگرچه بی برگم از خاندان بزرگم قصه من دراز است.»

در اینجا باید توجه کرد وقتی سهروردی از محرک نامیدن عشق در آسمان ها می گوید اشاره به نجوم شناسی و طبیعیات قدیم دارد که عشق را محرک آسمان ها می دانستند. و‌ عالی را بر سافر قاهر دانسته و هر بالایی را بر پایینی سرور می گرفتند.

« ما سه برادر بودیم به ناز پرورده، اگر چه بی برگم از خاندان بزرگم اگر احوال خاندان خود گویم و صفت عجایب ها کنم که آنجاست شما فهم نکنی. اما ولایتی است که آخرین ولایت های ما آنست از ولایتهای شما به نه منزل ( نه فلک ) کسی که راه داند تواند که به آنجا رسد.»
ببینید سهروردی علیه الرحمه چه بیانی دارد، او‌ مقام انسانی را تا چه جهت بالا می برد. از نظر او‌ انسان به ذات فضیلت دارد، آقاست، بزرگی دارد، اصلا او را آفریده اند برای این بزرگی. این را شما با این حرف های روانپزشکان جدید که بحث « تصویر از خود » و « اعتماد به نفس» را پیش می کشند تفاوت بدهید،از نظر سهروردی و بعدا مولانای بزرگ انسانها نیازی ندارند بزرگی کنند،زیرا که بزرگ بدنیا می آیند.

“زلیخا چون این سخن بشنید خانه به عشق پرداخت و عشق را گرامی تر از جان‌خود می دانست. زلیخا این ماجرا با عشق بگفت تا آنگاه که یوسف به مصر افتاد اهل مصر بهم برآمدند …. زلیخا چون یوسف را بدید خواست که پیش رود‌ پای دلش به سنگ حیرت درآمد و از دایره صبر به در افتاد دست ملامت دراز کرد چادر عافیت بر خود بدرید و به یکباره سودایی شد. اهل مصر در پوستینش افتادند .»

سهروردی در اواخر کتاب توضیح می دهد« بدان از جمله راههای حسن یکی جمال است و یکی کمال و در خبر آورده اند که ان اله تعالی جمیل و یحب الجمال. هر چه موجودند از روحانی و جسمانی طالب کمالند، هیچ‌کس نبینی که او را به جمال عیبی نباشد پس چون نیک اندیشه کنی همه طالب حسنند و در آن می کوشند که خود را به حسن رسانند. به حسن که مطلوب همه است دشوار می توان رسیدن، لیکن وصول به حسن ممکن نشود الا بواسطه عشق، عشق هر کسی را بخود راه ندهد و به همه جایی ماوا نکند به هر دیده روی ننماید اگر وقتی نشان کسی یابد که نشان آن سعادت بود حزن را بفرستد که وکیل دراست تا خانه را پاک کند.و‌ کسی را در خانه نگذارد و در آمدن‌ سلیمان عشق خبر کند‌ و این ندا در دهد یا ایها النمل ادخلو‌مساکنهم، در حجره دل فرود آید بعضی را خراب کند بعضی را امارت کند. وقتی مستقر در دل شد قصد درگاه حسن کند. و‌ چون معلوم شد که عشق است که طالب را به مطلوب می رساند جهد باید کردن که خود را مستعد آن گردانی که عشق را بداند و منازل عاشقان بشناسد و خود را به عشق تسلیم کند‌ و بعد از آن عجایب بیند.

سودای میان تهی زسر بیرون‌کن
از ناز بکاه و نیاز افزون کن

استاد تو عشق است چو آنجا برسی
از خود بزبان حال گوید چون‌کن»

ببینید عشق بازی سهروردی را، می گوید هر جایی لیاقت عشق رل ندارد، و‌ هر دلی عشق را نسزاید. این خودش استعداد می خواهد، رسیدن به کمال خودش توانایی می خواهد،این را ابن سینا در رساله بهجت و‌ سعادت خود بزبانی دیگر می گوید. و سهروردی ادامه می دهد که هر گاه عشق آهنگ دلی کند نخست آن را محزون‌ کند.
ای وای من ! تبارک اله….

“چون محبت به غایت رسد آن را عشق خوانند . عشق خاص تر از محبت است. همه عشقی محبت باشد اما همه محبتی عشق نباشد . » .
بعد محبت را با معرفت همراه می کند و محبت را با عشق.« از معرفت دو‌ چیز متفاوت طلب کند که آن را محبت و عداوت خوانند ….».

بعد یک جمله را از شبلی نقل می کند که کلید اسرار است:« خطبتین لقد وصلت » یعنی:« رسیدن دو قدم بیشتر نیست ،بروی رسیده‌ای »یکی معرفت است و دیگری محبت.

عشق را از عشقه گرفته اند‌. همچنان در عالم انسانیت درختی است منتسب القامت که به آن حبه القلب پیوسته است. و حبه القلب در زمین ملکوت روید هر چه در اوست جان دارد …».
« چون‌این شجره طیبه بالیدن آغاز کند عشق از گوشه ای سر برآورد و‌ در او پیچد تا بجایی رسد که هیچ نم بشریت در او‌ نگذارد. پس عشق جان را به عالم بقا می رساند تن را به عالم فنا باز رساند. زیرا که در عالم کون‌ و فساد هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق تواند داشت.»

“بنده ای خانه زاد که در شهرستان ازل پرورده شده است و سلطان ازل و ابد شهنه گی کونین( سلطان دو عالم ) به او عرضه داشته است. هر زمانی به طرفی زند و به هر شهری که رو نهد می باید که خداوندان آن شهر گاوی برای او‌ قربانی کنند. تا گاو‌ نفس را نکشد قدم‌ در آن شهر ننهد. هر گاوی لایق این قربان نیست. در هر شهری گاوی لایق اینچنین قربان نباشد هر کسی آن دل نباشد که این گاو‌ قربان‌ توان کردن و‌ همه وقتی این توفیق به کسی روی نتواند‌ کرد….»

سهروردی می گوید غم برای این به دل اول بار می گذارند که دل را از مادیات و‌تعلقات بزداید، از شواغل عالم طبیعت برهاند. همه معشوق شود،عاشق. آنگاه که چنین شد و درخت عشق بر جان آدمی افتاد او را از انسانیت او جدا کند و فرشته اش می کند به ملا اعلا می رساندش. و این گاه است که گاوی باید از برای این بارگذاری کشت. که بزرگی بر خانه دل نشسته است، سهروردی باز در اینجا با قران معماری می کند و آن داستان معروف از سوره بقره را پیش می کشد.
‍ بله ! حالا می شود که چرا تا عشق به جان آدمی نیافتد انسان بالغ نمی شود. مولانا همه چیز داشت بغیر از عشق، شمس تبریزی آمد و‌ دودمان او آتش زد تا در آتش عشق بسوزد. این عشق پدیده ایست، ساعتها باید از برای آن گفتگو کرد. ولی :

سکوت باید کرد ، آنچنانکه تو گفتی به ضم کسره….
به تو‌ می اندیشم در دور افتاده ترین تبعیدگاه جهان
چنانکه به آزادی و رهایی
و‌ چنین می نماید که تو آن سرابی هستی
که بر تشنگی ام چیره گی داری
و یا آن آبی که به پرنده ای دهند پی از بریدن سرش.
ولی با اینهمه دوستت دارم مانند انتظار خرده علفی سبز جا مانده در صحرایی خشک از برای بارانی.

.

علی دادخواه

پربازدید ترین ها

آخرین اخبار