عاشق شدن یا نشدن؛ اسرافیل هم نمی تواند کاری بکند/ علی دادخواه


عاشق شدن یا نشدن؛ اسرافیل هم نمی تواند کاری بکند/ علی دادخواه
تاریخ درج خبر : ۱۹ اسفند ۱۳۹۶  

گیلان تایمز:


اسرافیل؛ فیلمی به کارگردانی آیدا پناهنده و نویسندگی ارسلان امیری و آیدا پناهنده و تهیه کنندگی مستانه مهاجر است. این فیلم دومین ساخته پناهنده بوده که در تاریخ ۲۵ بهمن ماه ۱۳۹۶ اکران عمومی شده است. فیلمی زنانه، ولی نه با روایت فمنیستی غالب من این فیلم را نیمه اسفندماه به تماشا نشستم در حالیکه از روایت متفاوت یک زن از داستانی عاشقانه به وجد آمده بودم. وجدی که برای من نه رقص و شادی بلکه در غم و سکوت را به همراه آورد.

پناهنده متولد ۱۷ شهریور ماه ۱۳۵۸ بوده و دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته سینما از دانشکده سینما و تئاتر دانشگاه هنر تهران است. “ناهید” اولین ساخته بلند سینمایی اوست. که در جشنواره کن و در بخش نوعی نگاه برنده جایزه آینده نوید بخش شد. ولی دومین ساخته سینمایی او یعنی ” اسرافیل” نظر منتقدان را تاکنون بخود جلب نکرده است و اکثریت بر این نظر توافق دارند که اثر دوم پناهنده نوعی بازگشت به عقب است.نظری که من چندان با آن بر سر مهر نیستم.

علی رغم لوکیشن های بسیار زیبای فیلم و صدابرداری عالی جهانگیر میرشکاری و‌مهدی ابراهیم زاده ، فیلم سیر کند و آزار دهنده ای دارد.ولی تمامی روایت فیلم را می توان در دیالوگ انتهایی بهروز ( پژمان بازغی) خلاصه نمود.
بهروز در خواب می بیندشیپوری در دست ماهی ( هدیه تهرانی) است و قرار است مردگان با آن زنده شوند( کاری که فرشته اسرافیل در آخر الزمان می کند) و در این رویای عجیب ، وقتی بهروز از ماهی می پرسد آیا مردگان از زنده شدن‌ خودخوشحال خواهند شد؟ پاسخ او اینست که ” ممکنست نه ! ”

🎬داستان فیلم روایت یک عاشقانه قدیمی است بین ماهی و بهروز در روستای سواد کوه.که با مخالفت متعصبانه دایی ماهی ( علی عمرانی) ختم به جدایی و‌فرار بهروز از کشور و‌خودکشی نافرجام ماهی می شود.و حالا بعد از بیست سال بهروز هنگامی که ماهی داغدار تنها فرزند خویش است از قطار پیاده می شود و‌ این تعصب است که آمدن عشق را فریاد می زند .
جایی که عشق می آید ترس نباید که باشد.و تعصب نوعی ترس است.همانطور که غیرت و حسادت نوعی زبونی است .و کسی که غیرت می ورزد برای داشتن چیزی یا کسی به خیال آنست که شجاعتی تحسین‌برانگیز و‌از خودگذشتگی خیره کننده ای انجام می دهد ولی او تنها سفسطه می کند تا ترس خود را پنهان کند.ترسی که ناشی از سست بودن استدلال هایش و شناخت او از خویشتن است.

ولی در فضایی که بوی مرگ می دهد ناگهان،نگاه این دو به هم‌خیره می شود و ماهی ، بهروز را می بیند.و از اینجاست که روایت پناهنده شروع می شود.
و همه ما داستان عاشقانه ای داشته ایم و همه ما فراغ هایی را به تجربه نشسته ایم.و همه آرزو کرده‌ایم که ایکاش آن عشق روزی باز گردد‌و آن احساسات رویایی روزی زنده شود و روایت پناهنده ، دم مسیحایی است بر آرزوی مرده ما.

در ابتدای فیلم قطاری زوزه کشان وارد قاب تصویر می شود او بهروز را می آورد.این قطار را شما پایان فیلم هم‌می بینید وقتی بهروز با سارا ( هدی زین العابدین) از لوکیشن سواد کوه خارج می شوند.قطاری که خاطره ای را می آورد و‌با خود می برد.
اصلا بوق این قطار همان صور اسرافیل است.خاطره را زنده می کند ولی از زنده شدن‌این خاطره کسی خوشحال نیست.و این را بهروز خوب متوجه می شود .او ماهی را دوست دارد ، ماهی نیز او را.ولی عشقی دیگر در کار نیست.هر چند روی بازوی بهروز هنوز تتوی ماهی هست، ولی در دل او‌جز محبتی که رنگ شفقتی بزرگسالانه گرفته کورسوی دیگری نیست.برخورد دو انسان بالغ که پس از گذراندن سختی های بسیار زندگی بار دیگر عشقی بزرگ و عمیق را به آزمون می نشینند ولی پرنده عشق پر کشیده است و‌ تنها احترام و‌ نگاه شفقت آمیز است که باقی مانده است.دیگر نه بهروز شور سابق را دارد و‌نه ماهی.و عشقی که شور نداشته باشد ، خط شکنی نکند ، دیگر آفریننده نیست.در نگاه بهروز آن برق نگاه سابق نیست که بند دل ماهی را پاره کند ولی بهروز سارا را دوست دارد، عشقی که‌ثمره تنهایی سالیان‌دراز اوست.پروانه ای که روی شانه هایش نشسته است.گویا بهروز در غربت و‌تنهایی خویش بار دگر متولد شده است، این را وقتی پروانه‌ها در اتاقش به پرواز درآمده بودند فهمیده است.ودر این‌تولد دیگر ماهی نبوده است.اصلا نمی توانست که باشد.ماهی اسیر تعصب و غرور یک شهر است.
او فرصت دیدن پروانه ها را نداشته که بفهمد تنهاست( این را در سکانس قبرستان به بهروز طعنه می زند) او را مجبور کرده اند بلافاصله شوهر کند تا آبروی یک شهر حفظ شود.‌و آبرو توهمی فریبنده، سفسطه ای که ترسوها برای پنهان کردن ترس هایشان می کنند.

ولی ماهی هنوز بهروز را دوست دارد.او هم‌ می خواهد پروانه شود و منتظر بهروز است.او با بهروز بی محابا در شهر قدم می زند.اصلا از وقتی که او را دیده عصبی تر شده است، چون باید برای خودش تصمیمی بزرگ بگیرد.ولی تصمیم دیگری می گیرد‌ او‌ اجازه می دهد‌همه چیز روال طبیعی خویش را طی کند.نه کسی آمده و نه کسی رفته.او نمی خواهد از خود دفاع کند و یا برای خود چیزی بخواهد.ولی چرا؟

اینجای روایت پناهنده بشدت دقیق و البته زنانه است.ماهی تسلیم شده است، مانند هر زن دیگری وقتی که می بیند عاشقی مردد و هوایی پیش روی خود دارد.او چند بار به بهروز طعنه می زند.چه آنزمان که از تنهایی خود می گوید و‌چه آنزمان که از رندی بهروز.وقتی که با دایی ماهی معامله می کند.بهروز با کسی معامله می کند که موجب شده عشق این‌دو به سرانجام‌ نرسد وماهی ترجیح می دهد رفتن چنین مردی را از پشت‌پرده‌اتاقش به تماشا بنشیند.
شنیدن این سخنان دل می خواهد ، آنهم از آن درد کشیده ها و فراغ دیده هایش ، همانطور که دیدن این فیلم.نه اینکه روایت پناهنده کامل باشد نه !.ولی روایت متفاوتی است.

وحالا من اینجا نشسته ام و این پرسش که ماهی کجا شادتر بوده است؟و زیباترین لحظات رابطه و زندگی پر فراز و نشیب بیست ساله اش کجا بوده است‌؟
من به شما می گویم،وقتی او بی پناه و ترسان حتی از جان‌خود گذشت بخاطر عشقی که در سر داشت.خودکشی را ابدا توصیه نمی کنم، ولی ماهی به تنهایی سهمگین ترین تجربه انسانی را از سر گذراند،یعنی زنده شدن بواسطه عشق.
آری ! شادی حقیقی این است که هرگز در جای امنی که فکر می کنیم سرپناه ماست و با کسانی که فکر می کنیم حامی و پشتیبان ما هستند ، نباشیم.شادی حقیقی جایی است که انتخاب های خود را زندگی کنیم.

من هرگاه ناتوان تر، فقیرتر و تنهاتر بوده ام شادتر بوده ام ، زیرا بجای همه پناهگاههایی که روزگاری مرا تنها گذاشته و‌می گذارند در دل خدا بوده ام.
زندگی سیر خستگی است در گستره زمان‌‌.مگر آنکه عشق را با آن همراه کنیم.و عشق خود کاهنده است.نمی آید که چیزی به ما بیافزاید ، عشق می آید تا ما را سبک کند.
نخستین بار ممکن است خانواده را بخاطر عشق از دست بدهیم ، عزیزترین کسانی که فکر می کنیم همواره با آنها خواهیم ماند و‌همیشه دوستشان‌ خواهیم داشت و این سایه سنگین را که تا اعماق وجود و زندگی ما ریشه دارد را کناری کنار خواهیم‌زد تا بخود برسیم. و‌لی با از دست دادن عشق مان،همو که بخاطرش همه چیز را از کف داده ایم تمامی آنچه درباره خود می اندیشیم نابود شده دیده و مرگی را تجربه خواهیم کرد.مرگی که رستاخیزی لازم دارد. ولی ممکن است در این رستاخیز از اسرافیل هم‌کاری برنیاید.اینجا عشق لازم است و این دیگر کار روح القدس است.

سورن کیرکگور در ” مفهوم آیرونی ” که‌ صالح نجفی ترجمه خوبی از آن کرده است‌،از موسیقی‌دانی افسانه‌ای به نام ارفئوس یاد می‌کند، کسی که صدای نواختنِ موسیقی‌اش حتی حیوانات وحشی را رام می‌کرد. تنها خدایان می‌توانستند در نواختن چنگ با او رقابت کنند. خیلی از زمانی نمی‌گذشت که او عاشق دوشیزه‌ای به نام ائوردیکه شد، اما در روز ازدواج با او،‌ ائوردیکه در باغ به همراه ندیمانش راه می‌رفت که آریستائوس، ایزدِ شبانی، شیفته‌ی زیبایی وی شد و ائوردیکه پا به فرار گذاشت، اما در این حال ماری او را گزید، و سبب مرگ او شد. ارفئوس از این اتفاق آنقدر متاثر شد که نتوانست زندگی را ادامه دهد، و تصمیم گرفت به دنیای زیرزمین برود و از خدایانِ دنیای مردگان اجازه بگیرد که همسرش را بازگردانند. او این کار را کرد و با نواختن موسیقی حتی ارواح و نگاهبانان دنیای مردگان را مجذوب و رامِ خود ساخت. خدایان به او اجازه دادند همسرش را به زندگی بازگرداند، تا هنگامی که مرگ هردو را به دنیای مردگان برگرداند. اما برای ارفئوس یک شرط نهادند: همسرش باید پشت سرش بیاید و اگر او قبل از رسیدن به زمین، برگردد و همسرش را ببیند، دیگر برای همیشه او را نخواهد دید. ارفئوس در تمام مدتی که رو به بالا می‌رفت، سایه‌ای‌ را می‌دید که از پیِ او می‌آید، با اینکه تردیدی در دل داشت و دوست داشت برگردد و یک نظر بیاندازد که آیا واقعا همسرش است که پشت او می‌آید، با اینهمه برنگشت تا زمانی که به روشناییِ زمین رسید، اما در این لحظه‌ی سرنوشت‌ساز برگشت تا دستِ همسرش را بگیرد و به او کمک کند آخرین سکو را بالا بیاید: در این لحظه تنها صدایی خفیف شنید که می‌گفت: «خدانگهدار»… و سایه اندک اندک محو شد. ارفئوس برای همیشه محروم از دیدار معشوقش ماند، زیرا خدایان دیگر راضی نمی‌شدند او بار دیگر به دنیای مردگان برود. او سر به بیابان و جنگل نهاد. تنها رفیق و همدمش، سازش بود که تا پایان عمر آن را بی‌وقفه می‌نواخت و می‌نواخت … سرانجام گروهی از مائنادها به سویش آمدند و این موسیقیدان شگفت و نوازنده‌ی نجیب و مهربان را کُشتند، او را قطعه قطعه کردند و سرِ سودازده‌اش را به درونِ رودخانه‌ی تندآبِ هربوس انداختند.

و کیرکگور می گوید :” هر معرفتی نیازمندِ شجاعت است، و فقط کسی که شهامت دارد زندگیِ خود را فدا کند می‌تواند زندگی‌اش را نجات بدهد؛ برایِ هرکسی همان اتفاقی می‌افتد که برایِ اُرفِئوس افتاد، که می‌خواست به جهانِ زیرزمین برود تا همسرش را بازگرداند، ولی خدایان فقط سایه‌ی او را به مردِ بی‌نوا نشان‌ دادند، زیرا او را نوازنده‌ای دستخوشِ‌ عواطف و احساسات می‌انگاشتند که شهامت نداشت زندگی‌اش را در راهِ عشقش فدا کند.”
و این را کیرکگور خوب می فهمد زیرا او زمانی زنی را که دوست داشت از خود راند تا‌خود را وقف خدا کند. بله ! عشق معرفتی است که شجاعت می خواهد ‌.آزادی است که اضطراب انتخاب را بهمراه دارد.

علی دادخواه
۱۹ اسفند ماه ۱۳۹۶

گیلان تایمز: انتشار مطالب خبری و یادداشت های دریافتی لزوما به معنای پذیرش محتوای آن نمی باشد و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه منتشر می شود.

پربازدید ترین ها

آخرین اخبار